خرید بک لینک

درباره سایت

| نبض ماهـ 🌙 |

امکانات وب

یادم رفته بود بنویسم، پنج‌شنبه مادر پسری رفتیم سینما :) به صرف سفینه نجات..و خب 90 دقیقه نشستن واقعا سخت بودخودِ فیلم رو من دوست نداشتم؛ بچه زرنگ و ببعی قهرمان جذاب تر بودن..ولی به شازده خوش گذشته بود گویا :) + دیروز هم با هم کیک درست کردیم؛ با ریسکی ترین اقلام ممکن :/ آرد سبوس‌دار مزرعه آقاجونِ مادری و شکر قهوه‌ای! ولی خب حاصل قابل قبول بود :) هل و زعفرون هم دفعه اول بود اضافه میکردم به کیک :)عجالتاً یکبار رسپیِ چت‌جی‌پی‌تی خوب از کار در اومد!+ پسرم خوابید :) برم یه دوش بگیرم جهت تمدد اعصاب وا

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 9:10

+ از باب تجربه و اینکه شاید به درد یه مامان بخوره؛در زمان حاضر واسه پسر کینوا درست کردم و با ماهی نوش جان کرد و بسیار پسندید.. نصف یه فنجون رو مدت ده دقیقه خیس کردم..بعد با یک‌ و نیم برابر آب ریختم توی قابلمه، یکم زعفرون و نمک هم اضافه کردم و گذاشتم دم بکشه..نزدیک دقیقه تا یک ربع، وقتی آبش کشیده شد و حالت پف پیدا کرد مثل برنج کشیدم توی بشقاب واسش..البته اولش بهش نگفتم این یه غله متفاوته، گفتم یه نوع برنجِ که خیلی مقویه ولی الحمدالله خوشش اومد و خورد..+ سوزش معده ایز دان :)+ از مراتب خوشحالی بر‌

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 9:10

نمیدونم خدا چه توان و ظرفیتی توی من دید که مصلحت دونسته مادر دو تا پسر باشم؛ ولی حد اذیت ها و لجبازی کردنای امیرصدرا واقعا داره به جنون میرسونتم و جداً با صدای رسا و بلند اعلام میکنم کم آوردم!همین الانم با بغض و خستگی از رفتارای عجیب این روزاش این جملات رو نوشتم‌.. نمیدونم باید دقیقا کیو مقصر بدونم ولی مطمئنم همه مقصرن..اونجایی که تمنا میکردم توی روش تربیتی ما دخالت نکنید درست عین یه چیزی پابرهنه میدویدن وسط_و همچنان میدون!_ و کار رو خراب میکردن و میکنند..کلافه ترین‌م..امروز جیغی کشیدم که مطمئن

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 9:10

تو فرایند جلسات مشاوره قبل از ازدواج‌مون، آقای مشاور پرسید چه اتفاقی رو اصلا نمیتونی تحمل کنی؟!منم گفتم اقدامات بدون هماهنگی..مثلا یهو زنگ بزنه بگه مهمون دعوت کرده! حالا استاد بلامنازع این حرکت خودمم :)) ظهر با پدرشوهر صحبت میکردیم تلفنی، بهش گفتم عصر با پسرک میریم پیششون یه سر، مادرشوهرم یکساعت بعدش تماس گرفتن گفتن تو نیا و ما میایم سر میزنیم بهتون_آسانسورشون خرابه میخواستن من از پله نرم بالا و بیام پایین، شش طبقه!_گفتم ok، حالا ساعت3 ظهر بودا، یکساعت بعدش یهو خودم باز زنگ زدم اصرار اصرار که پ

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 9:10

پنجشنبه صبح پسرکمو به قصد سابیدن بردم حمام! و برآیند کمردرد وحشتناک خودمه تا این لحظه :)عصر هم خونه مامان برای اولین بار کوکــــــی کشمشی درست کردم و ماحصل کار فقط اووووفففف_وی یک متواضع بالقوة بود_ و خوشحالی آخر هفته اینکه مشق مدرسه نداریم :))) همه رو چهارشنبه و پنجشنبه نوشتیم :))) فقط یکی دو صفحه کلمه نویسی دلم میخواد تمرین کنیم به اضافه مشق چرتکه‌ش..روز بعد هم از همین کوکی درست کنم و هویج بخرم و آب‌ش رو بگیرم با جوجه جان بریم عیادت پدر همسر :( تا ابد مرگ بر سنگ کلیه..نه عادی میشه دردش نه درم

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 9:10

از اعجابات زندگی مشترک:دیشب یه خواب خیلی گوگولی دیدم :)) در حالی که تا صبح تحت تاثیر اون خواب توی قلبم هزارتا چلچراغ روشن بود بیدار شدم!! و هر لحظه با یادآوری شرح خوابم لبم کش میومد و حس میکردم چه همسر گوگولی و نازنازی‌ی دارم :)) و دقایقی بعد قشنگ‌گ‌گ‌گ‌گ توانایی این رو داشتم با غیر انسانی ترین روش های موجود در دنیا سرش رو از پنج ناحیه بشکنم :/ والاع :/ پ.ن: دیشب چون از حجم کار در زمان حاضرم خبر داشتم شام رو بیشتر آماده کردم که ناهار در زمان حاضر هم باشه..الان دلم میخواد همه کارا رو ول کنم فقط

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 9:10

شب دوشنبه من تقریبن تا صبح نخوابیدم..دردای عجیبی داشتم که میترسیدم بابت‌شون.. :(7 صبح که پسر رو راهی کردم مدرسه خوابیدم تا 10 بعدش هم البته توان بلند شدن از جا رو نداشتم فقط خیالم راحت بود از شب قبل غذا اضافه اومده واسه ناهار! پسرجان که اومد خونه و ناهار خوردیم هرچند همچنان نیاز به خواب داشتم قرقی طور آشپزخونه رو مرتب کردم و شام پختم و همزمان مشق نوشتیم :)و تقریبا 20 دقیقه قبل از اذان خونه رو به قصد حرم ترک کردیم!البته به لطف ترافیک به نماز حرم نرسیدیم..ولی بعد از سالهاااا یه دل سیر حرم بودم و

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 9:10

صفحه بندی